من از خیلی خیلی بچگی می خواستم 1 باشم.عشقم داستان تعریف کردن بود.غروب های تابستان.نه همه غروب ها برای پدربزرگم داستان بر باد رفته تعریف کردم.بیشتر می نشست روی پله اول حیاط.اول آب می ریخت روی کاشی ها .
می گفتم چه گرم شد .
می گفت صبر کن الان خنک می شه !
بیشتر رویِ پله دوم می نشستم.گاهی هم سوم .(از ایوان تا حیاط پنج پله می خورد)
می گفتم رت باتلر برایِ عاشقی خیلی خوب است اما اسکارلت متاسفانه نمی فهمد .هیچی نمی گفت .دو دست را می گذاشت دو طرف صورت و زل می زد به جایی.نمی گفت چقدر حرف می زنی بچه.فقط گوش می داد.واقعا گوش می داد یا به چیزِ دیگری فکر می کرد؟ خدا می داند.مهم داستان تعریف کردن من بود.
برچسب:
نویسنده: علی رضوانی