یک 1 ی سخت و تلخ و بسیار تلخی رو گذروندم و هنوز در حال گذروندنشم.دل خوش به مهر پر از مهر بودم و اتفاق های شگفت انگیز و دلپذیر که تو تک تک روزاش جریان داشت.اما خب سفیدی که با سیاهی نمیشه. میشه؟ این سیاهیا رو نمیزنم به پای مهر.حیف مهر نیست که کدر بشه با وجود آدم های کثیف؟ حس تنهایی به شدت عمیقی دارم.یه بی پناهی که بعد از فوت بابا سراغم نیومده بود به این شدت.خنجر از پشت خوردم از نزدیک ترینام و میدونم خدا قوتی میده که مرگ خود خواسته ای که براشون رقم زدم رو بتونم دووم بیارم .که بتونم پاشم که بتونم بیشتر از قبل مراقب عزیز ترین های زندگیم باشم.خستم و تلخ . بیرون از دنیام هم آدما در حال قتل و سلاخی کردن آدم های مورد علاقم هستن.تلخی یهو میاد.هوار میشه رو سرت و کم کم میره..اینم میره.خیلی زود.یاد گرفتم چطور زنده بمونم.
برچسب:
نویسنده: علی رضوانی