از اولین روز پیدایش زمین و مخلوقات سابقه نداشته شهاب بی توضیح اینقدر نباشد.یا کلا می بست می رفت برای چند ماه و یا توضیح می داد که به سفر می رود یا هرچه.اما اینکه اینقدر یکهو ننویسد سابقه نداشت.دلیلش بماند.از معدود دوستانی که جویای احوال بودن هم ممنون.ما که خیلی وقت است از کسی انتظار نداریم.مخصوصا این مدت اخیر که چیز های عجیب از آدم هایی که انتظار داشتم دیدم.یا در واقع ندیدم..
بیخیال.خدا کند خوبی فراوان شود.هر کی غم دیده صبرش زیاد شود.من اینجوری ام.بقیه را نمی دانم .مثلا دارم این دعا را می کنم بعد یکباره فکرم می رود جای دیگری.فکرم این لحظه می رود مثلا پیش آقای صفایی..
آقای صفایی همسایه کناریمان بود.وقت نوجوانی ام خانه ها بیشتر دو طبقه بودند و حیاط هم داشتند .بعد ساخت و ساز زیاد شد.اگر از پنجره آشپزخانه مان نگاه می کردم حیاط خلوت شان را می دیدم.چه حیاط خلوتی ! گَل و گشاد..
یک بار دیدم دخترش تو حیاط خلوت گریه می کند و زیرِ لب بد پدر می گوید.گاهی فکر می کنم خوب است بچه ندارم.خیلی ناراحت کننده است وقتی می بینی بچه از دست پدر یا مادر گریه می کند.حالا چرا گریه می کرد؟
چون پدرش دود کردن دوست داشت.منظورم چیزی به غیر از سیگار است .
چرا همه فکر می کنند آدم معتاد بی پول و بدبخت است ؟ فکر می کنم تاثیر سریال های ضعیفِ تلویزیون باشد .راستش از هر دودی متنفرم. نه اینکه خیلی مومن و مقدس باشم.اما دور هم نشستن و دود کردن خیلی حال بهم زن است .
از همه حال بهم زن تر هم ساقی است .ساقی بر خلاف اسم زیبایش شخصیتِ عجیبی است .من یکی داستان درست و درمان درباره ساقی جماعت نخواندم.ساقی از تماشای دود کردن دیگران لذت می برد.لذتش به خاطر سَرکیسه کردن بقیه نیست.به نظرم ساقی احساس قدرت می کند وقتی می بیند جمعی در دستِ اوست.
دوستانِ آقای صفایی در زیرزمینخانه اش دورِ هم جمع می شدند.وقتی خانه شان ساخته شد ما دیگر آن محل نبودیم.خیلی دلم می خواد بدانم آن زیرزمین چه شد.خرت و پرت های داخلش کجا رفت.
راستش خیلی کم در زندگی به آقای صفایی فکر کردم.اما روزی برایم مهم شد .روزی که به بعضی از مردهای محل گفت زنِ ساکن ساختمان روبرویی (یعنی اولین ساختمانی که در آن محل ساخته شد )سَر ظهر از طبقه چهارم لباس خوابش را پرت کرده روی ماشینش.فکر کن لباس خواب پرواز کنان بیاید بنشیند روی برف پاکن های ماشین.
زن چه دیده بود در آقای صفایی؟خدایی جذابیتی نداشت.شاید هم به آقایصفایی فکر نمی کرده عصبانی شده لباس خواب را پرت کرده بیرون.هیچوقت زن ساکن طبقه چهارم را ندیدم.اما گاهی خواب می کنم.خواب می بینم لباس خوابی در آسمان پرواز می کند.
برچسب:
نویسنده: علی رضوانی